|
شعر من حرف من است حرف من خستگی سینه پردرد من است شعر من حرف دلی است که در آن چشمه جوشان محبت جاریست این شعر دلی است که در آن شاخه افسرده غمگین خاطر،چشم بهاری دارد |
چشمام رو که باز کردم؛ یه عالمه نور بود.یه عالمه رنگ...یه دفتر سفید..
ولی من گریه کردم....![]()
آخه..داشت در گوشم میگفت:
...من دیگه باید برم ....آخه تو رسیدی...........
بلندتر گریه کردم...
![]()
![]()
![]()
لبخند زد...
نگاهش رو دزدید....نگاهم در تعقیب نگاهش گم شد...

...یواشکی گفت....
![]()
هیس![]()
![]()
میخام بهت هدیه بدم
یه دفترچه زندگی..یه دنیا مدادرنگی..یه پاک کن نور...
![]()
![]()
![]()
![]()
دیگه..باورم شده بود..

داشت بدرقم میکرد
![]()
![]()
![]()
گفت..نترس..
یک چهره نجیب..یک خنده لطیف...با نام مادرت
همواره یار توست
اکنون ز مهر او..با بوسه های عشق سیراب میشوی

گفت ...ولی...
... یادت باشه ....
این جایی که داری میری..
مردمی داره که می شکنندت...
نکنه غصه بخوری..
من همه جا باهاتم..
تو تنها نیستی..
توی کوله بارت....
محبت میذارم که بگذری..
قلب میذارم که جا بدی...
اشک میدم که همراهیت کنه..
و مرگ که بدونی بر میگردی پیشم..
یادت باشه...
امروز یه دفترچه زندگی بهت دادم....
و یه روزی ..
یه دفترچه خاطره ازت میگیرم...
خاطره یه زندگی....
اینا رو گفت و رفت...
![]()
![]()
من موندم
و
یک دفتر سفید..که سربرگش فقط یه جمله داشت....
...تولدت مبارک... 
![]()
![]()
و
اکنون
دفترچه زندگی.... .صفحه بیست و یک...خط آخر...این طور قلم خورد....
بیست و یکمین خزانه عمر بهار
....به پایان رسید....
دفتر رو می بندم....و باز می کنم..
جمعه۲۷مهرماه
رسیدم صفحه بیست و دو
دوباره
یه صفحه سفید،...که بر سربرگ اون نوشته شده....

تولدت مبارک

.....خوب.......
به جشن تولدم خوش اومدی
.....دوست عزیز....
![]()
![]()
![]()

بیام شمعا رو فوت کنم![]()
....تا....![]()

هههههههههههههههههههه
یه دونه شمع ![]()
![]()
![]()
![]()
...و...
کلام آخر
دوست عزیز![]()
برای جبران محبت حضورت
جز
شاخه ای محبت
و آرزویی بی دریغ![]()
چیزی نیافتم

ارزانی شما
لبخند بهانه ایست برای زنده ماندن...لحظه هایتان پر از این بهانه....
![]()
![]()
عشق ما مثله یه جاده...ما دو تا مثله مسافر...
روی این جاده می رفتیم.. ما دو تا مثله دو عابر...
روی این جاده می رفتیم... ما دو تا شونه به شونه...
که مبادا یکی از ما... خسته تو جاده بمونه ..

...اما از آخر قصه...
" از تو باید می گذشتم..
ولی افسوس ندونستم..
تو عروسک بودی ومن ...
آخر قصه دونستم...
...کاشکی اول خبرم بود....
اخر قصه همین بود
....قصه عشق شکسته...
" آخه عشق یعنی شکستن...
عاشقانه سر سپردن...
دل سپردن به سرابی..
در سکوتی نیش خوردن..."
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یکیشون رفته رسیده...یکی رو جاده نشسته...
عشق..
یعنی کلبه دل ساختن ..در قمار زندگی جان باختن..
سیاره زمین سفینه اجل است؛سفینه ای که دردل بحرمعلق آسمان لایتناهی
همسفر خورشید، رو به سوی مستقر خویش دارد
و مسافرانش را نیز ناخواسته با خود می برد..

سفینه اجل به سر منزل خود رسیده است
و این آخرین شبی است که امام عشق در سیاره زمین به سر می برد.
امام عشق به سر منزل جاودان خویش نزدیک میشود..
و این عاقبت کار عشق است..
![]()
![]()
![]()
آوایی در گوش شب پیچید
انا لله و انا الیه راجعون.....
آه از رنجی که در این گفته نهفته است..
گویی هنوز صدای بغض آلود علی (ع) از فاصله قرنهای تاریخ به گوش
میرسد که با مردم کوفه میگوید:
خداحافظ ای کوفه ای شهر غم
که در کام من ریختی زهر غم
خداحافظ ای کوچه های خموش
نیاید دگر نان و خرما به دوش
خداحافظ ای سجده گاه علی
که مانده نگاهت به راه علی
خداحافظ ای انتظار اجل
خداحافظ ای زانوی در بغل
خداحافظی کرده ام با همه
که چشم انتظارم بود فاطمه

غم و دردم آخر به پایان رسید
به زهرا بگویید مهمان رسید

فزت و رب الکعبه:
عجب رازی در این رمز نهفته است....
مرگ گوارایت باد!
که مولودت پاک بود
شکیباییت نیرومند
و جهادت بزرگ.
بر اندیشه ات دست یافتی و بر آفریننده ات نازل گشتی...
وقتی که مه در عمق دره ها،فرو می نشیند؛گرچه تاریکی کامل نیست،
اما آفتاب پنهان است و چشم انسان،جز پیش پای خویش را نمی بیند..
و من اکنون به عمق دره هستی سقوط کرده ام..
تاریکی مه،هاله ای شده است بر دریچه قلبم.و سردی سکوتش،دیواری، بر نجوای شبانه ام...
و در این میان؛
شیطان سوار بر مرکب غفلت زده ی جانم،در زوایای تاریک درون،فرصت جولان یافته است
و اگر نبود...

واگر نبود...
فانوسی،در شب مه آلوده وجودم،چه کسی شیطان را در پیشگاه عقل به رسوایی میکشاند؟
چه غفلتی ..؟؟!!
و امشب ...
امشب قافله ای در راه است...چه عظیم قافله ایست...چه شکوهی...
قافله ای که ..
پرچمدارش،مردی تنها از تبار عشق،ملازمانش فرشتگان آسمان با فانوس هایی از جنس ذکر.
یاران شتاب کنید که قافله در راه است...
میگویند:گناهکاران را در این قافله نمی پذیرند؟!...آری...
گناهکاران را در این قافله راهی نیست..اما پشیمانان را می پذیرند...
که آدم سرسلسله ی خیل پشیمانان است...
و اگر نبود،
باب توبه ای که خداوند میان آسمان و زمین گشوده است،
آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان،
در این برهوت گمگشتگی،وا می ماند..
هر انسانی را لیله القدری است
که در آن ناگزیر از انتخاب میشود
و حر را نیز شب قدری اینچنین پیش آمد
عمر بن سعد را هم نیز
من و تو را هم پیش خواهد آمد...
هر دلی از حلقه ای در ذکر، یا رب یا رب است

آسمان نزدیک است...لحظه ها را دریاب..
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
التماس دعا ![]()
پنجره اتاقم را گشودم..به فضای بیرون خیره گشتم..
حال و هوای کوچه رنگ دیگری داشت....چه سکوتی؟؟!!..
انگار، تک درخت تنهای کوچه ی تنهاییم ..تنهاتر شده بود...

لبانم،زمزمه ای آغاز کرده بود؟؟...
که ای تک درخته صحرای غم آلود دلم...برگ هایت کو؟؟
گلهای وجودم، که بر گیسوان شاخه هایت نشاندم..چه شد؟؟
بلبله غزلخوانم رفت!!!شعر تنهاییم را ،با خود،به کدامین ناکجا آباد برد؟؟

نفس از سینه برون جست..اشک از دیده گریخت...غم دل غوغا کرد...
تک درخت تنها.شعر ناامیدی سر داد...
باز هجوم طوفان..رعد و برق و رگبار...دست باد وحشی...شاخه هامو خشکوند...
باز هوای پاییز... غمه عشق و بارون. .. رگه سرد احساس...ریشه هامو لرزوند....
ای صدای تنها...باز نگاه پاییز...دله، من رو دزدید..
اره..کوچه ما امروز،مهیای پاییز شده بود...
پاییز...دوباره پاییز، با تموم دلخستگی هاش ، از راه رسید..
...پاییز...
فصله ظهور عاشقی
....مقدمت مبارک....

با تمام غم انگیزیت.....
به خاطر تمامی دلتنگیت...
به خاطر تمام گریه های عاشقانه ات...
بر خش خش برگ هایت...
نوای دوستت دارم ، می نوازم...

دوستت دارم![]()