تبليغاتX
بهاردلتنگی

شعر من حرف من است حرف من خستگی سینه پردرد من است شعر من حرف دلی است که در آن چشمه جوشان محبت جاریست این شعر دلی است که در آن شاخه افسرده غمگین خاطر،چشم بهاری دارد

...شب بود ....

پنجره در ماتم نسیم به خاک نشسته بود؛ تا فصل را تفسیر کند...

گرد و غبار ..روی آیینه ی دل.. را گرفت..

 

و من از پس غبارین شیشه دل..

 

به نظاره نشسته ام سکوت کوچه های دلتنگی را....

 

و به یاد می آورم

 

پروانه ی غمگین خاطری را که گرداگرد شمع وجودم ساکن بود...

 

پروانه ای که مستانه خود را به آتشکده قلبم سپرد،

 

بی رحمانه از تازیانه عشق سیلی خورد

 

و غریبانه در شعله حسرت سوخت...

 شمع را نیست به جز شعله آتش به زبان

سخن عشق ز خاکستر پروانه بپرس

 

 

 و من...برای رهایی اش از بند آتش...

 

 

اشک ریختم.. 

تا خاموش سازم ..شعله ی پرهای سوخته اش را..

میان سینه سوزیها،وفای شمع را نازم

                          که اشک بی قراری در غم پروانه می ریزد

 

 لحظه لحظه های انتظار..وجود خسته مرا..به نیستی کشانده است

...اما...

چه زود ، دیر می شود...

دیگر ...

پروانه شکسته بود و بارانه دیده ام ، 

جز خاکستر وجودش ،

هیچ چیز،

برایم به ارمغان نگذاشته بود....


پروانه ام...سوخت....بی انکه بداند...من قبل تر از او...سوخته بودم...

  حالت سوخته را سوخته دل داند و بس                         

شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست؟؟.... 

 

...و...

..امشب..

 ...پنجره...

فصله جدایی ها را به تفسیر نشست

و نسیم دلتنگی اش..

 گرد و غبار  را بر پنجره قلب میهمان ساخت...

و باز..

با پایان شب

...آه...

ضمیر وجودم را

از اندوه شبانه خالی ساخت

...و...

...درد پر زد و رفت...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 1:33 توسط بهانه |

 

                    دامن اشکی و افسانه جانسوز غمی است

                                                   آنچه در خلوت شبهای دراز آورده ام

 

در این شبهای سرد پاییزی،فضای سینه ام پر شده از لکه های تیره و تار

 

غبار غم سرتاسر دل را فرا گرفته

 

ابر دل میل باریدن دارد..اما دیده یاری نمی دهد


 

بغض در گلو میشکند، بی صدا ؛در کنج قفس سینه...

 

آهی میشود بر بلندای افق دیده


 

دریای طوفان زده ی دلم..امواج دیده را میلرزاند...

 

غصه بیداد میکند.. دیده یاری نمیدهد..اجازه فریاد نمیدهد...

 

چی بگم؟؟ ابره و بارون نمیشه....

 


 

همدمی تا دل ما را دهد آرام کجاست؟؟

 

اشک من..با من همراه شو امشب

 


 

غزله بیگانگی نخوان....که این غریبه دلتنگ،نای جستجو ندارد...


 

...فریاد سینه ام را بشنو...

 


 به سکوتم نخوان...که این جسم پریشان، تاب غوغا ندارد....


 

اشک من...نفسم میگیره تو سینه اگه...تو به داد من تنها نرسی...

 

 

اشک من جاری شو..

 

 

 

میخاهم به انتظاره رنگین کمانت دل خوش دارم...

 

 


+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 2:1 توسط بهانه |

 

به نام انکه دل پروانه اوست.....

 

دیر زمانی است در گوشم یک  زمزمه جاریست..زمزمه ای که با من می گوید...

 

خدا همین نزدیکی است....

 

و امشب..دلم...سخن ها دارد ..با این نزدیکه دورنما....

 

 به نجوای دلتنگی ام گوش میدهی؟؟؟

 

میخاهم با تو تنها باشم....تنهای تنها..

 

 

 الان یه جوری ام که

 


 دلم نمی خواهد...

 

خدای من ته یه رشته دور ودراز واستاده باشه،میخام همین کنار باشه..دم دست...

 

دلم نمی خواهد...

 

 یه عالم کهکشون و منظومه و آسمون تصور کنم

 

و بعد نتیجه بگیرم که تو..بالا سر همشون واستادی...


 

من الان تو ضده استدلالم...

 

 

دلم... هوای خدایی رو کرده که

 

 بشه سر گذاشت رو شونه هاش و غربت سالهای هبوط رو گریه کرد...

 

دلم...هوای خدایی رو کرده که

 

 دستاش رو واسم کاسه کنه و ظرفی بسازه تا بتونم زیر بارون گریه کنم...

 

دلم ..هوای خدایی رو کرده که

 

 کنارم بشینه...تکیه بده به دیوار کوتاه پشت سرم..

 

همون جایی که موهای بید..دارن دور و برم می رقصند...

 

همون جایی که سفره عشقم رو پهن کردم..

 

میخام که عشقشو بیاره سر سفرم..تا بتونم با خودش لقمه عشق بردارم..

 

دلم ..هوای خدایی رو کرده که

 

بشه باهاش تو جاده های تاریک قدم زد..

 

اون جاده هایی که رفته رفته باریک و باریکتر..تاریک و تاریکتر.. میشن..

 

این جوری میرسیم به هم...میرسیم به جایی که همه خطوط همگرا میشن...

 

 

 

دلم از رنگ ها گرفته...میگن  نقاشی ات ..خیلی خوبه...

 

دلم ..هوای خدایی رو کرده که

 

رنگ روحم رو عوض کنه..... 

 

همه این سالها پیله تنیدم..اخه برگ های توت منو فریب دادن..

 

وای اگر پیله ها منو خفه کنند!!...وای اگر فصل پروانه شدنم نرسه؟؟..

 

دلم.. هوای خدایی رو کرده که

 

منو از شادی پوست انداختن سر مست کنه...

 

 

اما............

 

نهههههههههههههه.......

 

همه اینا بهانه است....

 

امشب..فقط میخام...بهت بگم...که..ازت دلگیرم...

 

فقط بگم....

 

..خدای من..

 

تو تنها بهانه دلم...

 

با که گویم؟؟!!..

 

 که من از تو دلگیرم...

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 3:40 توسط بهانه |