|
شعر من حرف من است حرف من خستگی سینه پردرد من است شعر من حرف دلی است که در آن چشمه جوشان محبت جاریست این شعر دلی است که در آن شاخه افسرده غمگین خاطر،چشم بهاری دارد |
قصه پاییزی بود...
غصه ی پاییز ودرد...
دردی که توی دلم،لحظه دیدار تو را بهانه کرد...
شب پاییزی بود و تو هم یادت هست؟؟!!...
پشت آن شیشه مات، که نگاهم به نگاهت،نگران شد...
و در آن لحظه چه زیبا خواندی....
قدرت عشق بنازم که به یک تیر نگاه
جان شیرین بفروشند دو بیگانه به هم

و چه شیرین،جان شیرین،فروختیم به هم
شب پاییزی بود و تو هم یادت هست؟؟!!...
که به لبخندی، روی آن شیشه ، نوشتی، ای دوست..
دوستت می دارم...

و چه با عشق،عاشقانه،دل سپردیم به هم
شب پاییزی بود و تو هم یادت هست؟؟!!...
که فقط به یک دلیل،رسیدیم به مرز عشق

و چه غمگینانه،پشت آن شیشه مات،رفتنت را دیدم
تو به من میگفتی:
...باز،فردا...
پشت این پنجره ها می آیی و مرا می خوانی..

و چه دیرگاهیست که من،پشت این پنجره ها منتظرم...
ولی ،اینجا...بی تو..
.شب من،تنهایی است... و تو هم یادت نیست..
![]()
![]()
![]()
اما دیگه...حالا من...
یاد گرفتم از تو ، که برم ، به یک بهانه
اسم این کار و بذارم، راه حل عاشقانه
تا که این قصه تموم شه...

قصه عشق یه عاشق که به عشقش نرسیده...
...دیگه این قصه تموم شد...
آخر قصه نوشتم...
به قول مادربزرگ، همیشه...
یکی بود...یکی نبود...
برای تو می نویسم...
برای تو که واژه حضورت،نامت را میهمان اولین سطر واژه های وجودم کرد..
برای تو که غربت لحظه هایت،غم را بر سر در قلبم حک کرد....
برای تو که طوفان نگاهت،دریای دلم را به تلاطم کشاند...
برای تو که برق چشمانت،قایق نگاهم را شکست
و مرا غرقه ی چشمان دریای ام ساخت

برای تو
و به تو مینویسم
مینویسم
...که...
صدای فاصله ها،لحظه اکنونم را دزدید
یادت را در آسمان ذهنم گم کرد
و دلتنگی را به جای نامت نشاند

برای تو
و به تو مینویسم
مینویسم
...که...
...بیا....
بیا ..تا با آمدنت..سکوت لحظه های بی قرارم بشکند...
برای تو
و به تو مینویسم
مینویسم
..بیا...
.. که...

.. برای تو..
و به تو مینویسم...
مینویسم که...
نوشتنم بهانه است یه حرف عاشقانه است
من برای تو نوشتم
تا بدونی چشم براهم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به او که باید از او مدت ها دور باشی..
عشق آتشین داشته باش
طرفه خراب آبادی است این سیاره زمین؛
که از آن دروازه هایی به سوی نامتناهی گشوده اند...
طرفه خراب آبادی است این سیاره زمین؛
که در طواف شمس،به سفری آسمانی میرود...
هیچ از خود پرسیده ای که مقصد این سفر آسمانی چیست؟؟!!
![]()
![]()
![]()
![]()
...زمین...
در طواف شمس است..
و شمس را نیز شمسی دیگر است که بر گرد آن طواف میکند
و شمس شمس را نیز شمسی دیگر...
و همه در طواف شمس عشق،مشکات نخستین؛ولی مطلق...
ای همسفر...
اینجا ..حیرتکده عقل است..بر گرده زمین...

...امشب...
فرشتگان،به یمن مقدم حضورش ،سرود شادی میخوانند....
و آسمان ، شبنم شوق بر گونه ی افلاکیان می پاشد؛
تا چهره علاقمندان حضرتش را با ترنم عشق، به سرور بنشاند....
...امشب ...
باور دلهای شیفتگانش،لبریز از شوق و عشق میشود...
رواق چشم اطرافیان را هاله ای از عشق و امید،فرا خواهد گرفت...
و کاسه نیاز محتاجان،با پرتویی از نور،پر خواهد شد...

...امشب عید است...
و عیدها،جریان زمان را علامت گذاری میکنند..
و امشب علامتی است؛
تا بدانی این دنیا امامی دارد...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()