|
شعر من حرف من است حرف من خستگی سینه پردرد من است شعر من حرف دلی است که در آن چشمه جوشان محبت جاریست این شعر دلی است که در آن شاخه افسرده غمگین خاطر،چشم بهاری دارد |

نوروز قمری رسید
و بهانه های ما بوی حسین علیه السلام را می دهد
![]()
![]()
![]()
هفت سین سلام مان را
به امام عشق می رسانیم
تا به عیدانه ی اشک میهمان شویم
![]()
![]()
![]()

.... کربلا همچنان جاریست...
اما هنوز ...گاه آن نرسیده است که غزل تشنه کامی کربلاییان را بسراییم..
قافله ی عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است..
بر آنچه فرموده اند:
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
قرن هاست که کار از کار گذشته است...

....اما...
ای دل !! نیک بنگر که زبان رمز..
..چه رازی را با تو میگوید؟؟!!..
...کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا...
...تو...
تو را نیز عاشورایی است و کربلایی...
که انتظار میکشد تا زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی
و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی
و فراتر از زمان و مکان خود را به قافله عشق رسانی
و در رکاب امام عشق به شهادت رسی..
اشک من گل کرده..ای طاووس خوش رفتار غم..
چتر صد رنگت مبارک..هر چه خواهی ناز کن...
و گه گاهی..دو خط شعری..که گویای همه چیز است و خود ناچیز..
آن هنگام که غم..در نهان خانه ی چشمانت می نشیند ..
تنها تلنگری....بهانه باریدن می شود...
آنچنان که آسمان نیز به چشمان خیست حسادت میکند...

اشک از دیده برون ریزد و دل غمگین است
بار الها مددی ساز که غم سنگین است...

با دستانی پر از خواهش...
در تب یک التهاب...![]()
لب گشوده ام در طلب یک نیاز..![]()

به جستجوی معنای نامت ، پای در لغت نامه ذهنم می گذارم...
...عجب از ازدحام واژگان مترادف..
در این میان کدامین واژه را در معنای نامت به کار برم؟؟!!..
از هر واژه،تنها یک حرف برمیدارم
...حروف را کنار هم می نشانم...
(مسافر،همیشه عازم است)
ای روزگااااااااااااااااار
چه حقیقته تلخی ساختی از همنشینی واج ها در کنار هم...
![]()
![]()
![]()
و تو نیز...کوله بار سفر بسته ای
بهانه ات را نمیدانم؟؟!!..
![]()
![]()
نگاه اشک آلود و ملتمسانه ام را در میان واژه ها انباشته ام
که دیگر چشمانم از نظاره رفتنت هراسیده است.
فریاد واژه هایم را در طبق معنا نهاده ام
که دستانم بیش از هر زمان، نامت را قلم می زنند .
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را نزن...
ابتدای یک پریشانی است،حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا..
دل شکستن کار آسانی است،حرفش رانزن...
اکنون صادقانه ترین شعر ماندن را بر قایقی از جنس نیاز مینویسم
و با پاروی خواهش به سویت میفرستم

تا بیم تنها ماندنم را در صفحه ذهنت به تصویر کشم
...پس...
...درست بیندیش..
که ناگهان چقدر زود دیر میشود
...درست بیندیش...
که حکایت رفتن همیشگی است
پیش از انکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو..ناگزیرمیرسد
...درست بیندیش...
که نمانی در یک حسرت همیشگی
![]()
![]()
عزم سفر کرده ای
...و میخواهی که بی بهانه...
...تسلیم خواسته ات شوم...
و با گلهای پرپر شده
و با کاسه یی آب

به بدرقه ات آیم
و به دست روشنی سپارمت
..به دست خدا...
اما..در این میان
درست بیندیش
که آیا درست اندیشیده ای؟؟!!..