|
شعر من حرف من است حرف من خستگی سینه پردرد من است شعر من حرف دلی است که در آن چشمه جوشان محبت جاریست این شعر دلی است که در آن شاخه افسرده غمگین خاطر،چشم بهاری دارد |
باز امشب
هنگام ورق زدن کتاب قصه ام
به داستان تنهایی رسیدم
...و...
باز تکرار کردم:
عجب قصه ای است
غصه ی تنهایی...
هر چه جلوتر می رفتم و می خواندم
فریاد سطرهای قصه ام رساتر شنیده میشد:
"من تنهاترین تنهایم"
جلوتر رفتم
کسی به نجوا سخنی میگفت
گوش سپردم
ناله ای بود از دل....
"مسافری تنها در راه است"
آنکس که چون تو تنهاترین تنهاست
....و ...
در تنهاییش منتظر
مشتاق تر شدم..
این بار دل سپردم..
آنگاه شنیدم...
که کسی میگفت:
تو نیز به انتظار من رحم کن و منتظر بمان که روزی خواهم آمد
و
با آمدنم قصه تنهایی تو را پایان خواهم داد

خواسم در بزنم و برم تو؛ لای در باز بود؛یه نگا انداختم....
وای؛که چه خبر بود،می خواستن، هفت سین بچینن...
اما؛نه خبری از ماهی کوچولوی قرمز بود ،نه سیب و سرکه و سنجد ....

اینجا ؛فقط یه سفره بود،
که پهن شده بود توی محراب محبت،
سفره ای که وسعتی داشت به اندازه ی سنگر عشق..
واسه سومین سین ...
نوای سبحان صلواتو ،
دستشون،گرفته بودن...
گذاشتنش جلوی آیینه..
چه عجیب شده بود؛
انعکاس نورش توی آیینه،
اتاقو روشن ِ روشن کرده بود...
حالا ؛بوی سیب ،پیچیده بود، توی اتاق...
همشون راضی بودن؛آخه چارمین سینم جور شده بود...

می خاست آب بخوره؛
اما قمقمه خالی بود ؛
آخه وقتی برگردوندش...سنگریزه ها پاشید بیرون...

فکر کردنم ؛الان ناراحت میشه ،
ولی وقتی لبخندشو دیدم،
تازه فهمیدم که سین ها شده پنج تاااااااااا....
دیگه طاقت نداشتم؛میخاستم برم تو....
چند قدم اومدم عقب تر..
خاستم نفس بکشم،
چشمم افتاد به در...
روی اون نوشته بود:
..."دلکده ی عشاق"...
دیگه مصمم بودم...
چشمامو بستم...
در زدم...
رفتم تو....
وقتی چشمامو باز کردم....
دیگه هیچ،هیاهویی نبود...
فقط سبزی نور بود و سرخی شقایق..
اشکام غلطید...
پاهام لرزید...
آخه دیگه، هفت سین ،کامل شده بود...

این من بودم که از ارتفاع وجدان سقوط کرده بودم...
ولی ؛عجب جایی افتاده بودم...
درست ،کنار سفره....روبروی آینه...
دستمو که برداشتم...
قرآنم هنوز تو دستم بود...
میخام بخونمش ،
به نیت ...چند تا لقمه معرفت...
بازش می کنم...
...بسم رب الشهدا و الصدیقین.....
