تبليغاتX
بهاردلتنگی - شبهای نیایش...
 

وقتی که مه در عمق دره ها،فرو می نشیند؛گرچه تاریکی کامل نیست،

اما آفتاب پنهان است و چشم انسان،جز پیش پای خویش را نمی بیند..

و من اکنون به عمق دره هستی سقوط کرده ام..

تاریکی مه،هاله ای شده است بر دریچه قلبم.و سردی سکوتش،دیواری، بر نجوای شبانه ام...

و در این میان؛

شیطان سوار بر مرکب غفلت زده ی جانم،در زوایای تاریک درون،فرصت جولان یافته است

 

و اگر نبود...

 

 واگر نبود...

فانوسی،در شب مه آلوده وجودم،چه کسی شیطان را در پیشگاه عقل به رسوایی میکشاند؟
 

چه غفلتی ..؟؟!!
 

و امشب ...
               

امشب قافله ای در راه است...چه عظیم قافله ایست...چه شکوهی...

 

قافله ای که ..

 

پرچمدارش،مردی تنها از تبار عشق،ملازمانش فرشتگان آسمان با فانوس هایی از جنس ذکر.

 

یاران شتاب کنید که قافله در راه است...

 

میگویند:گناهکاران را در این قافله نمی پذیرند؟!...آری...

گناهکاران را در این قافله راهی نیست..اما پشیمانان را می پذیرند...

که آدم سرسلسله ی خیل پشیمانان است...

و اگر نبود،

باب توبه ای که خداوند میان آسمان و زمین گشوده است،

آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان،

در این برهوت گمگشتگی،وا می ماند..

هر انسانی را لیله القدری است

که در آن ناگزیر از انتخاب میشود

و حر را نیز شب قدری اینچنین پیش آمد

عمر بن سعد را هم نیز

من و تو را هم پیش خواهد آمد...

 

هر دلی از حلقه ای در ذکر، یا رب یا رب است


 

 

 

آسمان نزدیک است...لحظه ها را دریاب.. 

 

یادمان باشد سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

 

التماس دعا




یکشنبه هشتم مهر 1386   توسط بهانه  | |