...شب بود ....
پنجره در ماتم نسیم به خاک نشسته بود؛ تا فصل را تفسیر کند...
گرد و غبار ..روی آیینه ی دل.. را گرفت..

و من از پس غبارین شیشه دل..
به نظاره نشسته ام سکوت کوچه های دلتنگی را....
و به یاد می آورم
پروانه ی غمگین خاطری را که گرداگرد شمع وجودم ساکن بود...
پروانه ای که مستانه خود را به آتشکده قلبم سپرد،
بی رحمانه از تازیانه عشق سیلی خورد
و غریبانه در شعله حسرت سوخت...
شمع را نیست به جز شعله آتش به زبان
سخن عشق ز خاکستر پروانه بپرس

و من...برای رهایی اش از بند آتش...

اشک ریختم..
تا خاموش سازم ..شعله ی پرهای سوخته اش را..
میان سینه سوزیها،وفای شمع را نازم
که اشک بی قراری در غم پروانه می ریزد

...اما...
چه زود ، دیر می شود...
دیگر ...
پروانه شکسته بود و بارانه دیده ام ،
جز خاکستر وجودش ،
هیچ چیز،
برایم به ارمغان نگذاشته بود....
![]()
![]()
![]()
پروانه ام...سوخت....بی انکه بداند...من قبل تر از او...سوخته بودم...
حالت سوخته را سوخته دل داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست؟؟....
...و...
..امشب..
...پنجره...
فصله جدایی ها را به تفسیر نشست
و نسیم دلتنگی اش..
گرد و غبار را بر پنجره قلب میهمان ساخت...
و باز..
با پایان شب
...آه...
ضمیر وجودم را
از اندوه شبانه خالی ساخت
...و...
...درد پر زد و رفت...
پنجشنبه هفدهم آبان 1386 توسط بهانه |
|