دامن اشکی و افسانه جانسوز غمی است
آنچه در خلوت شبهای دراز آورده ام
![]()
![]()
![]()
در این شبهای سرد پاییزی،فضای سینه ام پر شده از لکه های تیره و تار
غبار غم سرتاسر دل را فرا گرفته
ابر دل میل باریدن دارد..اما دیده یاری نمی دهد
بغض در گلو میشکند، بی صدا ؛در کنج قفس سینه...
آهی میشود بر بلندای افق دیده
دریای طوفان زده ی دلم..امواج دیده را میلرزاند...
غصه بیداد میکند.. دیده یاری نمیدهد..اجازه فریاد نمیدهد...
چی بگم؟؟ ابره و بارون نمیشه....

همدمی تا دل ما را دهد آرام کجاست؟؟
اشک من..با من همراه شو امشب

غزله بیگانگی نخوان....که این غریبه دلتنگ،نای جستجو ندارد...
...فریاد سینه ام را بشنو...
به سکوتم نخوان...که این جسم پریشان، تاب غوغا ندارد....
اشک من...نفسم میگیره تو سینه اگه...تو به داد من تنها نرسی...
اشک من جاری شو..
میخاهم به انتظاره رنگین کمانت دل خوش دارم...

جمعه یازدهم آبان 1386 توسط بهانه |
|
