آن هنگام که شیشه ی رویاها می شکند،
آرزوها ،چون حبابی بر بستر آب می نشینند...
تا با موج نگاهی ،
در فضای اندوه،
فرصت جولان یابند
و با وزش آهی،
بر شکستن و محو شدن سبقت جویند
تا هنگامه ی فریادی،
بیداد وجودی را به شِکوه گشاید..که:
وااااای...رویاهایم شکست...
من ماندم و و چشم گریان و تکه خاطرات رویایی..
بر مرکب پرگار وجود می نشینم ..
و در مدار هستی به جستجوی معمار رویاها می روم،
تا از او بخواهم،رویاهای شکسته ام را به تعمیر نشاند...
رویاهای شکسته ام را به او می سپارم ،چرا که او دوست من است...

قراره انتظار ندارم...
در اطراف او پرسه زنان می کوشم تا با راه و روش خود، او را یاری دهم...
سرانجام خسته می شوم،
آنها را پس می گیرم و با چشم گریان، می گویم:
چگونه می توانی تا این حد، آهسته پیش بروی؟؟!!...
ولی در پاسخ، می شنوم :
که، بنده ی من، چه کار می توانم بکنم؟!!..
تو، هرگز، اجازه نمی دهی، که کارها در مسیر خیر و صلاح تو پیش بروند...

افسوس سینه ام...
فریاد می زند...
آه، که چه زود، شیشه ی صبرم، لبریز شد....
جمعه بیست و ششم بهمن 1386 توسط بهانه |
|
