باز امشب
هنگام ورق زدن کتاب قصه ام
به داستان تنهایی رسیدم
...و...
باز تکرار کردم:
عجب قصه ای است
غصه ی تنهایی...
هر چه جلوتر می رفتم و می خواندم
فریاد سطرهای قصه ام رساتر شنیده میشد:
"من تنهاترین تنهایم"
جلوتر رفتم
کسی به نجوا سخنی میگفت
گوش سپردم
ناله ای بود از دل....
"مسافری تنها در راه است"
آنکس که چون تو تنهاترین تنهاست
....و ...
در تنهاییش منتظر
مشتاق تر شدم..
این بار دل سپردم..
آنگاه شنیدم...
که کسی میگفت:
تو نیز به انتظار من رحم کن و منتظر بمان که روزی خواهم آمد
و
با آمدنم قصه تنهایی تو را پایان خواهم داد

شنبه سی و یکم فروردین 1387 توسط بهانه |
|